خلاصه داستان سریال ترکی گلپری قسمت ۱۱۵ + زیرنویس و دوبله

دادستان می گوید که حسن تا روز دادگاهش باید به زندان برود. گلپری از این موضوع آشفته می شود. کادیر او را در آغوش می گیرد تا آرامش کند.
آدم های یعقوب خان، وسط حیاط، به شدت سردار را کتک می زنند. فیدان با گریه التماس می کند که کاری با سردار نداشته باشند. یعقوب اسلحه اش را به سمت سردار می گیرد اما فاطما و کادر از او خواهش می کنند که با این کار خود را دوباره راهی زندان نکند. یعقوب خان هم اسلحه را پایین می آورد و به محافظش می گوید: « مثل سگ بندازینشون بیرون. » سردار و فیدان بعد از رفتن از خانه ی یعقوب خان به خاطر رهاییشان خوشحال می شوند.
جان سر کلاس نقاشی حسن را پشت میله های زندان می کشد، دوستش با دیدن آن نقاشی با صدای بلند می گوید که برادر جان قاتل است. جان می گوید که برادرش قاتل نیست و دوستش را هل می دهد. بعد هم از او که روی زمین افتاده معذرت خواهی می کند. گلپری به مدرسه می آید و خانم معلم این موضوع را با او در میان می گذارد. جان باز هم عذر خواهی می کند اما خانم معلم با مهربانی شعری به جان می دهد تا برای نمایش آن را حفظ کرده و اجرا کند.
دوروک جلوی آرتمیس بدریه به سلن که سراغ حسن را می گرفت می گوید که او به زندان افتاده و کمی هم پشت سرش حرف می زند. بدریه با گریه از سالن خارج می شود و سلن او را دلداری می دهد. در این میان پیامی از طرف محمد برای بدریه می آید که نوشته: با دعوت به قهوه می خوام ازت معذرت خواهی کنم. بدریه لبخندی می زند و این پیام را از سلن قایم می کند.
کادیر به عنوان وکیل حسن در اتاق ملاقات زندان با او دیدار می کند. حسن فقط نگران مادرش است. کادیر به او می گوید: «تو این مدت که این تویی نباید با کسی درگیر بشی. منم سعی می کنم تو اولین جلسه دادگاه بیارمت بیرون. »
هنگامی که حسن در کتابخانه زندان مشغول مطالعه است جنک و دوستانش سراغ او می آیند. جنک کتاب حسن را به گوشه ای پرتاپ می کند و مشکلاتی که در گذشته با هم داشته اند را یادآوری می کند و می گوید: «یه حساب نصفه و نیمه داریم. » حسن خونسردی خود را حفظ می کند و می گوید که از نظر او آن حساب تمام شده است. بار دیگر جنک و سه نفر از دوستانش حسن را در سرویس بهداشتی محاصره می کنند. جنک به حسن می گوید: «شنیدم مادرت با وکیل رابطه داشته و به خاطر همین این تویی! » حسن کله ای به او می زند و آنها هم چهار نفری حسن را کتک می زنند و او را روی زمین می اندازند.
یعقوب خان با شیما تماس می گیرد و از او می خواهد که دیگر برای ایوب کاری نکند و بگذارد که او در زندان بماند. شیما تعجب می کند اما حرفی نمی زند.
کادیر دادخواستی که نوشته را برای گلپری می خواند تا روحیه او را بالا نگه دارد. در همین موقع از درمانگاه با کادیر تماس می گیرند و خبر می دهند که حسن بعد از دعوایی به آنجا منتقل شده است. گلپری و کادیر و آرتمیس با ناراحتی به درمانگاه می روند. حسن که آسیب جدی ای ندیده سعی می کند با حرف هایش نگرانی مادرش را کمتر کند. وقتی گلپری برای آوردن آب از اتاق خارج می شود، آرتمیس حسن را در آغوش می گیرد و می گوید که خیلی دلش برای او تنگ شده. حسن می گوید: «بعضی وقتا چشامو میبندم و به تو فکر می کنم. احساس می کنم روبروم نشستی. تو هم همینکارو بکن. » آرتمیس با شرمندگی برای حسن توضیح می دهد که فیلم اعتراف او را مادرش ضبط کرده است. گلپری حرف های آنها را می شنود و به هم ریخته و آشفته می شود و موضوع را به کادیر می گوید و می خواهد سراغ شیما برود و حساب پس بگیرد که کادیر مانع او می شود. گلپری وقتی می فهمد که کادیر از موضوع خبر داشته و چیزی نگفته بعد از مدتی جر و بحث با عصبانیت به او می گوید: «مگه قرار نبود دروغ نگی؟ تو دیگه وکیل پسر من نیستی و ارتباطی باهامون نداری. »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *