خلاصه داستان سریال ترکی گلپری قسمت ۹۴ + زیرنویس و دوبله

شیما و کادیر در جواب به خواسته ی آرتمیس سکوت می کنند و در همان لحظه گلپری هم در را باز می کند و حال آرتمیس را می پرسد. آرتمیس رو به او می گوید:« شما نیومده بودین، بهتر بودم.» گلپری با ناراحتی مجددا بلابه دور می گوید و آنجا را ترک می کند. کادیر دنبال او می رود اما گلپری می گوید که بعدا صحبت خواهند کرد. او مدتی قدم می زند و با نگاه کردن به حلقه ی ازدواجش به فکر فرو می رود.
آرتمیس باز هم از پدر و مادرش می خواهد که با هم ازدواج کنند. کادیر کنار او می نشیند و به آرامی می گوید:« می دونم ناراحت می شی اما نمی خوام بهت امید الکی بدم. با هم بودن من و مادرت دیگه غیرممکنه.» آرتمیس عصبانی می شود و دلیل این حرف را می پرسد. کادیر به او قول می دهد که در وقت مناسبی دلایلش را توضیح دهد.
حسن به ثبت احوال می رود و مطمئن می شود که مادرش متاهل است. او با عصبانیت به کادیر زنگ می زند اما وقتی می فهمد آرتمیس در بیمارستان است چیزی نمی گوید و با عجله خود را به آنجا می رساند و از پشت شیشه ی اتاق، آرتمیس را تماشا می کند. مدتی بعد کادیر هم کنار حسن می ایستد و حسن با عصبانیت به او می گوید:« رازتونو فهمیدم. آفرین بهت. توی گول زدن آدمایی که بهت اعتماد دارن کارت عالیه. خجالت نکشیدی وانمود می کردی می خوای کمکمون کنی اما درواقع تنها هدفت مادرم بوده؟!» کادیر در توضیح کاری که کرده مدتی از عشق و عاشقی و گذشته ها حرف می زند اما در نهایت حسن می گوید:« من حرفهای کسی که دروغ می گه و زیرآبی می ره رو باور نمی کنم.»
وقتی آرتمیس بیدار می شود حسن پیش او می رود و می خواهد درد دلش را بشنود. آرتمیس از حسن قول می گیرد که هیچ وقت ترکش نکند و بعد در آغوش او گریه می کند.
شیما وقتی می فهمد که دخترش مبتلا به بولیمیاست آشفته می شود و از کادیر می خواهد که برای بهتر شدن حال دخترشان نقش زن و شوهر و خانواده ی شاد را بازی کنند. کادیر قبول نمی کند و می گوید که آرتمیس باید با واقعیتها رو به رو شود. او اعتراف می کند که با گلپری ازدواج کرده است. شیما لبخند تلخی می زند.
گوکهان سعی دارد بیمارستانی که ایوب در آن بستری شده را پیدا کند. او به کورای می گوید:« تا انتقام نگیرم راحت نمی شم. اون یه جون بهم بدهکاره.»
یعقوب خان برای استراحت به خانه می رود و وقتی می فهمد که ایوب در تیمارستان بستری خواهد شد ناراحت و غمگین می شود اما چون هنوز از دست او عصبانی است می گوید که هرگز به دیدن پسرش نخواهد رفت. کادر عصبانی می شود و به پدرش اعتراض می کند و او را مقصر اصلی بلاهایی که سر خانواده شان آمده می داند. کمی بعد فاطما هم از یعقوب خان می خواهد که با ایوب قهر نکند و از این به بعد سعی کند زندگی خوبی برای بچه هایشان بسازد.
حسن با گلپری در پارکی قرار می گذارد و به محض دیدن او با عصبانیت فریاد می زند:« دیگه پسری به اسم حسن نداری. تو و بابام با هم فرقی ندارید. هر دوتون دروغ می گید. تنها آدم باارزش تو کادیر بوده. تنها هدفت با اون بودن بوده. حالا برو پیش شوهرت.» گلپری دست او را می گیرد و توضیح می دهد:« بخاطر همین رفتارات نتونستم بگم… شماها جون منید همه چیز منید اما انسان واسه قلبش دنبال شریک می گرده. تو باید اینو خوب بدونی چون خودتم تجربشو داری.» حسن می گوید:« بازم داری دروغ می گی. من یه قولی دادم و برخلاف شماها سر قولم می مونم. حالا که یه شوهر داری من دیگه تو زندگیت نیستم.» حسن می رود و گلپری که نمی داند چه باید بکند فقط می تواند اسم او را صدا بزند.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *