خلاصه داستان سریال ترکی گلپری قسمت ۹۶ + زیرنویس و دوبله

گوکهان و کورای وارد بیمارستان می شوند. کورای کیف زنی را می دزدد و فرار می کند و پلیس هایی که جلوی اتاق ایوب بودند دنبال او می روند. گوکهان هم وارد اتاق ایوب می شود و ابتدا خودش را معرفی می کند و بعد می گوید:« من دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم. به من یه جون بدهکاری! قبل از این که بهش بابا بگم و بغلش کنم اونو کشتی. همه چیز منو گرفتی. الان نوبت توئه!» گوکهان دستش را به طرف کمرش می برد تا اسلحه را بردارد. ایوب که حسابی ترسیده دست او را محکم می گیرد و فریاد می زند و کمک می خواهد. پرستار وارد اتاق می شود و گوکهان به ناچار از آنجا می رود.

<iframe width=”۵۶۰″ height=”۳۱۵″ src=”https://www.youtube.com/embed/5G_TFoA8xE0″ frameborder=”۰″ allow=”accelerometer; autoplay; encrypted-media; gyroscope; picture-in-picture” allowfullscreen></iframe>

حسن و بدریه که خودشان هم نمی خواهند به خانه ی پدربزرگشان بروند به پیشنهاد جان به طرف خانه ی آجدا حرکت می کنند. کادیر و گلپری هم آنها را تعقیب می کنند. در تاکسی، بچه ها پشت سر پدر و مادرشان حرف می زنند و در میانه ی راه آرتمیس از آنها جدا می شود و پیش شیما می رود.
آجدا در را به روی بچه ها باز می کند و از آنها پذیرایی می کند. حسن از او خواهش می کند که به مادرشان نگوید کجا هستند. بچه ها می فهمند که آجدا فردا به ازمیر خواهد رفت بنابراین باز هم به راه چاره ی جدیدی فکر می کنند. در این میان جان هم تب کرده است و آجدا از او مراقبت می کند.
کادیر ماشین را جلوی خانه ی اجدا نگه داشته و از بی قراری زیاد گلپری تعجب می کند. گلپری می گوید:« وقتی بچه تو شکمته نفس اون با نفس تو یکی میشه، غذای تو غذای اون میشه. یه چیزی مثل معجزه ست. با هم بزرگ میشینو اون عمر تو میشه… وقتی بچه ها بزرگ میشن هم چیزی عوض نمیشه. بدون اونا نمی تونی نفس بکشی. کادیر من تورو خیلی دوست دارم اما به خاطر بچه هام همه چی رو فدا می کنم، حتی خودمو هم فدا می کنم.» کادیر می گوید:« باشه اصلا مثلا جدا شدیم و خودمونو فدا کردیم اونا هم مارو بخشیدن، بعدش چی؟ بزرگ میشن و میرن سر خونه زندگیشون. ما چی میشیم؟ ببین، با هم از پس این ماجرا برمیایم و همه خوشحال می شیم.» آنها مدتی با شوخی و خنده درباره ی آینده ای که با بچه ها خواهند ساخت خیالبافی می کنند.
بدریه، تنها در گوشه ای نشسته و گریه می کند. حسن کنارش می نشیند تا درد دلش را بشنود. بدریه با بغض می گوید:« مگه ما از اول پول و ثروت رو به خاطر مادرمون پس نزدیم؟ همه حیرون بودن. این همه مدت تحمل کردم چون گفتم مامانم پیشمه اما وقتی یه دختر غریبه لباساشو جلوم انداخت یه جوری شدم. کنار فداکاری هایی که ما کردیم کار مامان اصلا درست نبود.» حسن قول می دهد که اجازه ندهد کادیر به هدفش برسد و خانواده ای تشکیل بدهد. او می گوید:« این ازدواج باید تموم بشه!»
آجدا از حال بچه ها به گلپری خبر می دهد. کادیر و گلپری به خانه هایشان برمی گردند و هردو غمگین و افسرده در خانه های خالی و سوت و کور خود می نشینند.
همان شب کورای به حسن زنگ می زند و می گوید:« خیلی فکر کردم که بهت بگم یا نه اما اگه دخالت نکنی گوکهان جوونیشو حیف می کنه. گیر داده که انتقام می خواد. حتما سر ایوب بلایی میاره. الان به بیمارستانی که بابات توش خوابیده رفت.»

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *