خلاصه داستان سریال ترکی گلپری قسمت ۹۸ + زیرنویس و دوبله

گلپری درخواست طلاق را امضا می کند و کادیر که او را دیده با عصبانیت صدایش را بالا می برد و می گوید که باهم از پس مشکلاتشان برمی آیند و بچه ها هم به اشتباهشان پی می برند. او درخواست طلاق را پاره می کند و گلپری را در آغوش می گیرد. گلپری هم به او قول می دهد که کنارش بماند.

یعقوب خان از حسن می پرسد که دلیل ترک کردن مادرشان چیست؟ حسن جواب سوال او را نمی دهد و می گوید:« کارایی که شما کردین رو فراموش نکردیم! اگه حال جان بد نبود منت کسی رو نمی کشیدیم.» یعقوب خان هم سوال بیشتری نمی پرسد و می گوید:« شماها جون منید. من از جونم دست نمی کشم. تا وقتی که این قلب بتپه، رو چشمام جا دارین.» از طرفی کادر و فاطما که از برگشتن نوه ها بسیار خوشحال و ذوق زده اند مدام قربان صدقه ی جان و بدریه می روند و فاطما در میان صحبت هایش بد و بیراه هایی هم به گلپری می گوید! آنها می خواهند بدانند گلپری چه کرده که باعث عصبانیت بچه ها شده. فاطما از زیر زبان جان حرف می کشد و وقتی می فهمد که گلپری با کادیر ازدواج کرده او را نفرین می کند و رو به کادر می گوید:« رسوا شدیم! ازدواج کرده نگو که دلش شوهر جدید می خواسته…!» جان از کار مادرش دفاع می کند و ناله های فاطما شدت می گیرد.
یعقوب خان به حسن می گوید از آنجایی که ایوب عقلش را از دست داده قصد دارد تمام دارایی اش را به حسن بدهد به شرطی که او و خواهر و برادرش جایی نروند و پیش آنها زندگی کنند.
آرتمیس در کافه ای با مادرش قرار می گذارد و با عصبانیت به او می گوید که نقشه اش را فهمیده و می داند که به شخصی پول داده تا کتکش بزند. شیما گریه می کند و می خواهد توضیحی بدهد. در همین موقع کادیر هم از راه می رسد و آرتمیس ماجرا را برای او تعریف می کند. سپس رو به پدر و مادرش می گوید:« من مریض نیستم! بلکه چون رسوایی شمارو می بینم، چون همچین آدمایی هستید حالم به هم می خوره.» او به مدرسه می رود و کادیر با عصبانیت از شیما می پرسد که چطور چنین کاری کرده است؟ شیما با گریه جواب می دهد:« خدا لعنتت کنه… من هنوزم عاشق توئم!» کادیر می گوید:« تو عاشق نیستی… مریضی مریض! باید از ما دور باشی.»
گلپری وقتی می فهمد که بچه ها به خانه ی پدربزرگشان رفته اند به آنجا می رود و در حیاط فریاد می زند و می گوید که بچه هایش را می خواهد. فاطما او را به خاطر ازدواجش نفرین می کند و آنها مدتی باهم بگومگو می کنند. بعد هم یعقوب خان می آید و می گوید که بچه ها با رضایت خودشان آنجا هستند. در میان بحث و جدل آنها ناگهان فاطما سنگی را به سر گلپری می کوبد. گلپری با سر خونی روی زمین می افتد. بچه ها با ناراحتی از طبقه ی بالا به این صحنه نگاه می کنند. جان به طرف گلپری می دود و او را در آغوش می گیرد. یعقوب خان که از حرف های فاطما متوجه ازدواج گلپری شده می خواهد که باز هم او را کتک بزند اما گلپری دست یعقوب خان را روی هوا می گیرد و با خشم می گوید:«هرگز جلوی بچه هام این کارو نکن!» آنها کمی با نفرت همدیگر را نگاه می کنند. گلپری به بچه ها نگاه می کند و از آنها می خواهد که همراهش بیایند. اما حسن رو به پدربزرگش می گوید:« ولش کن بره!» گلپری هم ناراحت می شود و فقط می تواند جان را ببرد.
شیما به مدرسه ی آرتمیس می رود و از دخترش معذرت خواهی می کند و می گوید که تمام کارهای مسخره و احمقانه اش را از روی عشقی که به کادیر داشته انجام داده است. آرتمیس با دلسوزی او را نگاه می کند و می گوید:« عشق همچین چیزی نیست. تو بیماری! اما اگه حق با تو باشه هم اونی که جلوی چشاش مادرشو تا سرحد مرگ کتک زدن منم.» آرتمیس مادرش را نمی بخشد و از او می خواهد که از آنجا برود.
بدریه که از بودن در خانه ی یعقوب خان ناراحت است از حسن می پرسد که در ادامه چه برنامه ای خواهند داشت؟ حسن می گوید: تا به امروز همیشه به حرف مامان گوش دادیم. الان بهش نشون می دم که چطور مشکل ایجاد می کنن. تو فقط به حرفهای من گوش کن.»
حسن می خواهد به دیدن آرتمیس برود. یعقوب خان جلوی خانه سوئیچ ماشین و مقداری پول به او می دهد و در حالی که با غرور و افتخار به نوه اش نگاه می کند می گوید:« تو نوه ی یعقوب تاشکینی! با این برو هواخوری.»

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *