خلاصه داستان سریال ترکی گودال قسمت ۳۹ + زیرنویس فارسی و دوبله

در این مطلب خلاصه قسمت ۳۹ سریال گودال را برای شما عزیزان آماده کردیم ، امیدوارم از مطالعه آن لذت ببرید .

 

در جلسه ای که بایکال با وارتلو و سلیم دارد، او تا می تواند آنها را تحقیر می کند.

او به وارتلو می گوید: «انقدر احمقانه عمل کردی که یاماچ شده قهرمان گودال.»

سلیم می گوید: «قضیه پلین فایننس رو مطرح کردم اما یاماچ راه حل پاشا رو ترجیح داد. به این آسونیا از کسی پول نمی گیره.»

بایکال می پرسد پاشا با طرف معامله هلندی اش صحبت کرد یا نه؟

سلیم که در مورد جزئیات پیشنهاد پاشا چیزی نگفته بود از اطلاعات بایکال تعجب می کند.

بایکال می گوید: «من همینجوری الکی به اینجا نرسیدم.  مثل شما با شلیک کردن به چپ و راست، نمیشه.»

و ادامه می دهد: «این تسلیحات باید منفجر بشن.»

بایکال از وارتلو که با نقشه او موافق نیست می پرسد: «تو شطرنج بلدی وارتلو؟»

وارتلو و سلیم با لبخند به هم نگاه می کنند.

وارتلو می گوید: «نه. ولی یه شطرنج باز رو کشتم.»

وضعیت مالی بد اهالی چوکور، یاماچ را در موقعیت دشواری قرار داده و او به تنهایی به شرکت پلین فایننس می رود و با رئیس آنجا صحبت می کند.

منیر می گوید: «رقمی که می خوای خیلی بالاست. بدون ضمانت خیلی سخت میشه. سند ملک یا ماشین های ساختمان سازی یا کشتی.»

یاماچ تشکر می کند و می رود.

در سوی دیگر ادریس با یکی از دوستانش که پلیس بازنشسته است قرار گذاشته تا در مورد ماجرای مهربان از او اطلاعاتی بگیرد.

او می گوید: «سال ۱۹۸۸ تو گودال یه جنایت اتفاق افتاده.

یه مرد به اسم قاسم حلواچی زنشو کشته. پرونده شو برام پیدا کن.

در همین حین اتومبیلی مکه را نیمه جان جلوی قهوه خانه رها می کند و می رود.

محی الدین پسرش را به بیمارستان می رساند و تفنگش را برمی دارد تا سراغ وارتلو برود اما یاماچ جلوی او را می گیرد و می گوید: «من حلش می کنم. قول میدم.»

عمو و ندرت به دیدن سنا رفته اند.

عمو می گوید: «تو بهتر می دونی دخترم ولی جای زن پیش شوهرشه. زن مرد رو به زندگی امیدوار می کنه. کاری می کنه که زیبایی ها رو ببینه. اگه زن نباشه مرد میره تو خودش. مثلا منو ببین…»

سنا می گوید: «تو بین اونا از همه دل نازک تری عمو. چون اخمات تو همه فکر می کنی ما نمی فهمیم. شاید هم به خاطر تنهاییه. یاماچ هم بدون من خوب میشه.»

ندرت می گوید: «اینجوری نگو. از این اتفاقا تو زندگی زن و شوهرا می افته. دعوا می کنین. بحث می کنین. بعد آروم میشن. بعد از این باید ببینی زخمی مونده یا نه.»

سنا می گوید: «دیگه دیر شده. من می خوام طلاق بگیرم.»

سعادت به سعادتین پیغام می دهد و از او می خواهد کنار دیوار یکدیگر را ببینند.

سعادت در کنار دیوار منتظر می ماند اما خبری از وارتلو نمی شود اما او پشت دیوار ایستاده و حرفی نمی زند.

سعادت پس از مدتی می خواهد به خانه برگردد که صدای صالح را می شوند که برای او می خواند: «نسیم سحر از کسی که دوستش دارم چه خبر؟ از سلطان من چه خبر؟»

سعادت برمی گردد و از پشت دیوار کنار صالح می ایستد. وارتلو در خانه اش در حال آماده کردن افرادش برای عملیات امشب است که به طرف خانه اش تیراندازی می شود. محی الدین جلوی خانه ایستاده و داد می زند: «اگه مردی بیا بیرون.»

جلاسون خودش را می رساند می گوید: «داداش برو. این آدم تو رو می کشه.»

محی الدین می گوید: «تو برو گم شو. به خاطر پول محله رو فروختی.»

جلاسون می ایستد و می گوید: «اگه می خوای منو بزن.»

محی الدین بدون معطلی شلیک می کند و گوش او را زخمی می کند.

وارتلو بیرون می آید و محی الدین هفت تیرش را بالا می آورد تا بزند که یاماچ سر می رسد و اسلحه را از او می گیرد و او را از آنجا می برد.

دوست ادریس پرونده قتل را برای او می آورد.

اما پیش از باز شدن پرونده به ادریس می گوید: «من جای تو بودم بازش نمی کرد. ممکنه دردسرای زیادی بعدش بیاد.»

ادریس پرونده را باز می کند و با دیدن عکس مهربان مطمئن می شود که او، غنچه یا همان مهربان است.

شب وارتلو به سلمانی محی الدین می رود و از او می خواهد ریشش را مرتب کند.

محی الدین تیغ را بر می دارد و با خشم شروع به اصلاح می کند.

چند بار وسوسه می شود که همانجا کار وارتلو را تمام کند اما او با لبخند و آرامش همانجا نشسته و به خاطره ای از کودکی اش فکر می کند.

در راه مدرسه پدرش را در سلمانی محی الدین می بیند و برای دیدن او به آنجا می رود.

محی الدین به او شکلات می دهد و ادریس موهایش را نوازش می کند و او همینطور می نشیند و هیچ کاری نمی کند.

محی الدین دور موهای او را مثل بچه های گودال کچل می کند اما پول نمی گیرد.

صالح که از این مدل خوشش نمی آید در خانه کلاه می گذارد.

مادرش با دیدن کلاه او می فهمد که چه شده و او ماجرا را برای مادرش تعریف می کند.

مادرش می گوید: «یه روز می ریم پیش عمو محی الدین و من به بابات می گم این پسرته. اونم تو رو می بوسه.»

معامله پاشا بدون مشکل انجام می شود و او پول را می گیرد.

اما در راه برگشت افراد وارتلو جلوی همراهانش را می گیرند و پاشا را تنها گیر می اندازد و شروع به تیراندازی می کنند.

اسلحه پاشا خالی شده.

در لحظه های آخر عمو سر می رسد و جان او را نجات می دهد.

آنها مجبور می شوند پول را در ماشین رها کنند و بروند.

به یاماچ خبر داده اند که وارتلو وارد سلمانی محی الدین شده است.

یاماچ وقتی می رسد که کار وارتلو تماش شده و او در حال رفتن است.

یاماچ می گوید: «از این به بعد با یه بچه سوسول طرف نیستی وارتلو. از این به بعد خون در برابر خون.»

یاماچ یک پتک سنگین از جلوی در سلمانی برمی دارد و آن را به پای مدد می کوبد.

فریاد مدد بلند می شود و وارتلو تفنگش را در می آورد.

یاماچ جلو می رود و پیشانی اش را به تفنگ او می چسباند و می گوید: «بزن.»

سلیم با عصبانیت فریاد می زند و به وارتلو می گوید: « زود برو گم شواز اینجا!»

وارتلو نگاهی به سلیم می کند و تفنگش را پایین می آورد.

شب در خانه، سلطان مشغول مرتب کردن لباس های ادریس است که نامه زندان را در جیب کتش می بیند.

او نامه را در می آورد و شروع به خواندن می کند.

در نامه نوشته شده: «من شوهر زنی ام که تو به اسم غنچه می شناختی. بعد از تو با من ازدواج کرد. جلوی چشمم و با من تو گودال دفنش کردن چون حامله بود. معلوم نیست از کی. من یه هفته دیگه آزاد میشم. تهدیدم کردن که وقتی بیام بیرون می کشنم. اگه می خوای بدونی چه اتفاقی برای پسرت افتاده ازم محافظت کن. آقا ادریس! یه پسر از دست دادی، یکی دیگه به دست آوردی. کار خدا رو می بینی؟»

ادریس شب به مزار مهربان می رود و دسته گل تازه ای را روی آن می بیند.

دسته گلی که وارتلو برای مادرش آورده بود.

در پایان این شب، درن، دوست سنا، ناظم را برای به عهده گرفتن وکالت سنا به او معرفی می کند و در طرف دیگر یاماچ سندهایی را که به نام پدش است برای ضمانت به منیر می دهد.

ساعتی دیگر این سندها در دست بایکال است.

 

امیدواریم از مطالعه خلاصه داستان این قسمت از سریال گودال لذت برده باشید. در صورت تمایل به مطالعه خلاصه قسمت بعد به صفحه خلاصه سریال گودال قسمت ۴۰ مراجعه فرمایید .

برای حمایت از آستارا خبر لینک این مطلب را برای دوستانتان در تلگرام و یا دیگر شبکه های اجتماعی ارسال نمایید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *