خلاصه داستان سریال دختر سفیرقسمت ۴۶ + زیرنویس فارسی

ناره سعی می کند گوشی خود را از دست سنجر بقاپد. سنجر اجازه نمی دهد و می گوید: «باید نشانم بدهی داخل این چه هست وگرنه میدهم برایم بازش کنند. گیدیز به آرامی به ناره می گوید: «اگر فیلم را ببیند آکین را خواهد کشت. ناره به سمت سنجر می رود و ویدیوی دیگری را که در ان آکین گفته بود موگه دختر احمقی است و هرکای از او بخواهد بی معطلی انجام می دهد را نشان سنجر می دهد و سنجر ظاهرا قانع می شود. گیدیز به سنجر می گوید: «نمیدانم الان به خاطر موگه خوشحال باشم یا ناراحت. می توانی به جای مشتی که به صورتت زدم من را بزنی. اما سنجر از اتاق خارج می شود تا یحیا را پیدا کند. موگه که گیج شده است و مدام گریه می کند با عجله از شرکت بیرون می رود. و ناره از گیدیز می خواهد خواهرش را تنها نگذارد. گیدیز به او می گوید: «به خاطر خدا به جای این حرف ها کمی به فکر خودت باش.
ناره به سمت خانه روستایی گاوروک می رود و سنجر که تصمیم گرفته تا سر از همه چیز در بیاورد به دنبال او می رود و وسط جاده ناره را متوقف می کند و می گوید: «آن روز که با موگه تماس گرفتی و گفتی از مونته نگرو به خاطر آکین فرار کردید من آنجا بودم و همه چیز را شنیدم. به من بگو که آکین با شما چه کرده است؟ ناره که فکر می کرد سنجر را قانع کرده غافلگیر می شود و می گوید: «تو ازدواج کردی و زندگی ات را داری. دخترت هم که کنارت است. پس آن گذشته را تمام کن و به زندگی ات بچسب. این بازی برد و باخت ندارد. سنجر به چشم های او خیره می شود و می گوید: «هرکاری کردم تا گذشته را فراموش کنم اما نتوانستم. من غافل بوده ام و حالا بیدار شده ام. می خواهم حقیقت را بدانم. می خواهم بدانم که آیا تو در حق من بدی کردی یا من در حق تو.. و به سمت ماشینش می رود. بعد از رفتن او ناره با خودش می گوید: «تو در حق من بدی کردی…
آکین به مونته نگرو و به خانه اش برمی گردد. و از راننده سفیر که حالا خدمتکار او شده است می خواهد تا لیستی از دوستان ناره در کشورهای مختلف تهیه کند تا شاید از طریق آنها ناره را پیدا کنند. چون ممکن است ناره به جای اسپانیا به کشور دیگری رفته باشد.
ناره و سنجر به خانه ی روستایی می رسند و برای دیدن ملک به باغ زیتون می روند. و او را در حال بازی با زهرا، الوان و گاوروک می بینند. الوان با دیدن ناره جلو می رود و می گوید: «باید چیزی به تو بگوییم. و با شرمندگی ادامه می دهد: «یحیا نجرت را از زندان آزاد کرده تا جلوی زندان رفتن مادرش را بگیرد. من و زهرا هم نتوانستیم این را تحمل کنیم. به اینجا آمدیم تا از تو عذرخواهی کنیم. ناره با شنیدن خبر آزادی نجرت به سمت خانه روستایی برمی گردد اما در داخل خانه حالش بد می شود و نفسش می گیرد. او به آکین و دوستان نجرت فکر می کند که همه قصد تجاوز به او را داشته اند. سنجر که پشت سر او آمده است وقتی ناراحتی او را می بیند موهایش را نوازش می کند و سعی می کند به او آرامش بدهد و برای اولین بار اسمش را صدا می زند… ناره با شنیدن اسمش از زبان او آرام می شود. سنجر متوجه می شود که نجرت برای ناره مثل یک کابوس است و حتی در بیداری هم از آن می ترسد. آن جریان ناره را به شدت ترسانده است. ناره بعد از آرام شدن به سنجر می گوید: «پس به این ترتیب هم مادرت و هم نجرت به آرامش می رسند و زندگی عادی خودشان را از سر می گیرند! و کسی که باید با کابوس و ترس زندگی کند من هستم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *