خلاصه داستان سریال دختر سفیر قسمت ۱۳ + زیرنویس و دوبله

سنجر دوست ندارد درمورد گذشته حرفی بزند با اینحال می گوید: «یکسال کار کردم تا توانستم پول بلیط هواپیما جور کنم. بعد تا اینجا دنبالت آمدم. ولی پدرت به من پیشنهاد پول داد تا دست از سر تو بردارم. از آکین خواستم جای تو را به من بگوید. او گفت با دوست پسرت به سوئد رفته ای. بعد به تو زنگ زد و دوست پسرت گوشی را برداشت و من از پشت تلفن صدایت را شنیدم که میگفتی کی زنگ زده عشقم! « ناره فریاد می زند: «چرت و پرت میگویی! من آن موقع تازه زایمان کرده بودم. و به خاطر پریدن از پرتگاه تمام استخوان هایم شکسته بود. پدرم من را توی بیمارستان روانی بستری کرده بود و من به تنهایی داشتم با سرنوشتم میجنگیدم. این را هم بدان تا به حال به کسی غیر از تو عشق من نگفتم. » سنجر به شدت شانه های او را تکان می دهد و می گوید: «دورغ میگویی! » ناره صورت اشک آلودش را پاک می کند و می گوید: «بهترین کاری که تا به حال کرده ای این بوده که مسئولیت دخترمان را پذیرفتی. حالا بهتر است آتش بس بدهیم و دعوا نکنیم. » سنجر قبول می کند و هردو وارد خانه می شوند. ولی خبری از ملک نیست. ناره ناراحت شده و گریه می کند و می گوید: «پدرم با ندادن دخترم به من دارد مجازاتم می کند. » سنجر کنار او می نشیند و می پرسد: «مگر چه کرده ای که مستحق مجازات باشی؟ اینجا چه اتفاقی برایت افتاد که به ترکیه برگشتی. » ناره از جواب دادن طفره می رود. در همین حال سفیر به ناره زنگ می زند و ناره می گوید که تنها آمده است. ولی سفیر پوزخند زنان می گوید: «همین حالا دارم از طریق دوربین آن پسر دهاتی را کنار تو میبینم. » سنجر با شنیدن این حرف دوربین را می شکند.

از آن طرف ملک که متوجه شده پدربزرگش در حال صحبت با مادرش است با صدای بلند کمک می خواهد و می گوید: «ما نزدیک کوه کنار رودخانه آشی کودرا هستیم. » سفیر نوه اش را در اتاق زندانی می کند و به دخترش می گوید: «تا وقتی شوهرت به ترکیه برنگردد ملک را نخواهی دید. » ناره به او قول می دهد سنجر را فردا به ترکیه برگرداند. اما سنجر به او می گوید: «من هیچ وقت دخترم را اینجا تنها نمیگذارم. » و از خانه خارج می شود و با گیدیز تماس می گیرد و می گوید: «سفیر قصد ندارد دخترم را به من بدهد. با یک قاچاقچی تماس بگیر تا از طریق قاچاق دخترم را وارد ترکیه کنم. » گیدیز می گوید: «تو فقط جای سفیر را یاد بگیر. بقیه کارها را من انجام میدهم. »

در عمارت افه اغلو، نجرت برادر منکشه، برای بردن مادر و خواهرش می آید و علی رغم میل خالصه، منکشه را با خود به خانه پدری برمی گرداند.

گیدیز به خواهرش می گوید: «دو روز است حالم خوب نیست. عصبی هستم. همش به خودم میگویم کاش ملک دختر من بود. و به جای سنجر من با ناره برای پیدا کردن او میرفتم. » موگه با ناامیدی سرش را تکان می دهد و می گوید: «تو مریض نیستی. عاشق شده ای. آن هم عاشق ناره ی سنجر! »و می پرسد: «آیا سنجر از این موضوع خبر دارد؟ » گیدیز به یاد حرف دو روز پیش سنجر می افتد که گفته بود نمی گذارم ناره را از من بگیری.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *