خلاصه داستان سریال دختر سفیر قسمت ۱۷ + زیرنویس و دوبله

سنجر صدایش را بالاتر می برد و به گیدیز می گوید: «اگر مردم دختر سفیر و تو را همیشه کنار هم ببینند پشت سرتان حرف درمی آورند. بهتر است مواظب باشی. » موگه و گیدیز به داخل خانه می روند و سنجر رو به ناره می گوید: «فکر کار کردن را از ذهنت بیرون کن. تو از اینجا خواهی رفت! من برایت خانه ای می گیرم و خرجت را میدهم. » ناره با عصبانیت می گوید: «تو کی هستی که بخواهی خرج من را بدهی؟ تو فقط می توانی به خانواده و زنت برسی! » سنجر داد می زند: «حتما به جای من گیدیز به تو خواهد رسید! میخواستم مثل دو تا آدم درمورد دخترمان صحبت کنیم. تو من را دیوانه میکنی. » ناره جواب میدهد: «زندگی من به تو ربطی ندارد. تا وقتی کار پیدا کنم و خانه بگیرم ملک پیش تو می ماند. بعد او را برمی گردانم. و تو آخر هفته ها میتوانی دخترت را ببینی. » سنجر می گوید: «ملک را از پدرت نخریدم که فقط آخر هفته ها ببینمش! » ناره با تعجب به حرف های او گوش می دهد و ملک هم که در گوشه ای از حیاط ایستاده و حرف های پدرش را می شنود غمگین می شود. سننجر به خاطر حرف های ناخواسته اش عذرخواهی می کند. ناره می گوید: «پس من اگر دو میلیون را به تو برگردانم دخترم را به من پس خواهی داد. سنجری که من دوستش داشتم پول نداشت اما حالا همه چیز را با پول می خرد حتی دخترش را! » سنجر که تحمل شنیدن این حرف ها را ندارد به ناره می گوید که بس کند. ملک می آید و به سنجر می گوید: «من آماده ام. میتوانیم به خانه تو برویم. »

در شهر پودگاریستا، راننده سفیر به آکین زنگ می زند و می گوید: «طبق خواسته شما سفیر را دیشب به کازینو بردم. تمام پول هایش را باخت و الان حالش خراب است. » آکین با شنیدن این حرف خوشحال می شود و یاد اخرین حرف ناره می افتد که به او گفته بود در جهنمت خواهی سوخت! و به آرامی زمزمه می کند: «حالا صبر کن و ببین! »

گیدیز که قول داده برای ناره کار پیدا کند، او را به هتل یکی از آشناهایش می برد و می گوید: «میدانم دوست نداری با سنجر یک جا کار کنی. اینجا برایت بهتر است. » مدیر هتل آقا اورهان از گیدیز می پرسد که آیا سنجر از آمدن ناره به هتل او خبر دارد؟ ناره از این حرف ناراحت می شود ولی گیدیز به او اطمنیان می دهد که سنجر از همه چیز خبر دارد. اورهان می گوید: «سنجر آدم غیرمنطقی ای است. گفتم یک وقت دیوانگی نکند! » بعد به ناره می گوید که استخدام شده است. ناره خوشحال و راضی به همراه گیدیز برای خرید چند دست لباس به فروشگاه می رود.

خالصه به همراه خانواده و ملک به عمارت برمی گردد. منکشه با دیدن آنها به اتاقش می رود و با صدای بلند شروع به گریه کردن می کند تا نظر همه را جلب کند. و وقتی خالصه دلیل گریه هایش را می پرسد منکشه با قیافه مظلومی می گوید: «امروز به سنجر گفتم بهتر است هرچه زودتر بچه دار شویم ولی او قبول نکرد و گفت هیچ وقت حرفش را نزن. » خالصه ناراحت شده و می گوید: «الوان که اصلا بچه دار نشد. اگر تو هم بچه دار نشوی نسل ما منقرض خواهد شد. من امشب با سنجر حرف خواهم زد و مشکلتان را حل خواهم کرد. » و برای خوشحال کردن منکشه به او می گوید: «آماده شود بریم برایت خرید کنیم. » آنها به همان فروشگاهی که ناره در حال خرید است می روند. ناره وقتی چشمش به انها می افتد از گیدیز می خواهد فورا فروشگاه را ترک کنند.

از آن طرف اورهان آقا برای خرید روغن زیتون به کارگاه روغن کشی ساقدوش ها که مال گیدیز و سنجر است می رود. و به یحیا می گوید: «ناره در هتل من استخدام شده. خواستم سنجر هم خبر داشته باشد. و خیالش راحت باشد. » یحیا برای پیدا کردن سنجر به باغ زیتون می رود. سنجر که همراه ملک در باغ گردش می کند و تلاش می کند دخترش را خوشحال کند و به او می گوید: «هرکس خواست اذیتت کند فقط کافی است به من بگویی. » یحیا کنار برادرش می ایستد و به او خبر می دهد که ناره در هتل اورهان استخدام شده. سنجر که می داند همه اینها زیر سر گیدیز است، ملک را به برادرش می سپارد و با عجله به سمت هتل اورهان می رود.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *