خلاصه داستان سریال دختر سفیر قسمت ۱۸ + زیرنویس و دوبله

منکشه هنگام بیرون رفتن ناره از فروشگاه، جلوی او می ایستد و می گوید: «چشمت روشن! دخترت هم برگشت. امروز سنجر به من سپرده برایش هدیه ای بخرم. » ناره از او تشکر می کند و می گوید: «هرچه لازم داشته باشد من برایش خواهم خرید. تو فقط خواهر خوبی برایش باش. او خودش مادر دارد. » خالصه از آن طرف می گوید: «چه اشکالی دارد؟ هم تو برایش هدیه بخر هم زن بابایش! » ناره که از این حرف ها حالش بد شده است از گیدیز می خواهد او را از انجا دور کند. گیدیز او را به ساحل آرامی که خودش همیشه می رود می برد تا ذهن خسته اش کمی آرام شود.

سنجر به دیدن اورهان می رود و با تحکم به او می گوید که دختر سفیر را اخراج کند و وقتی میبیند که اورهان دست دست می کند به او می گوید: «توی این هتل با هم شریکیم! پس بهتر است اخراجش کنی. » اورهان قبول می کند و سنجر بلافاصله به گیدیز زنگ می زند و با حالت پیروزمندانه ای می گوید: «به دختر سفیر بگو اخراج شد! » ناره که از پشت تلفن حرف های او را شنیده روی سنگی می نشیند و می گوید: «همیشه دلم میخواست خانواده داشته باشم و مثل درخت ریشه در خاک و برگ های رو به آسمان داشته باشم. پدرم مدام از این کشور به آن کشور می رفت. هیچ وقت نتوانستم نه دوست و نه وطنی داشته باشم. ولی وقتی سنجر را دیدم احساس کردم مثل یک کوه محکم و استوار است ولی آخرش او هم مرا نخواست. نتوانستم درخت باشم ولی مثل برگی در باد شدم. نه این سرزمین، نه این کوه و نه حتی این خاک من را نخواست ولی اصلا برایم مهم نیست. تنها چیز مهم برای من دخترم است. اگر طوفان و زلزله هم بیاید او را رها نمی کنم. » و از جایش بلند می شود و به گیدیز می گوید: «حتما جایی پیدا می شود که حرف سنجر در آن ملاک نباشد. می روم و دنبال کار میگردم. » سنجر به همه سپرده به او کار ندهند و ناره خسته و ناراحت به کلبه جنگلی می رود.

سنجر در کارگاه تولید روغن زیتون ساقدوش ها که نام تجاری شرکتشان است مشغول روغن کشی است. گیدیز به انجا می رود و می گوید: «آمده ام به حساب هم برسیم! چرا مانع این دختر میشوی؟ » سنجر به آرامی می گوید: «میخواهم از اینجا برود. » گیدیز می پرسد: «مگر به من اعتماد نداری؟ ما با هم عهد بستیم که در همه چیز شریک باشیم به جز یار. پس هرگز به هم خیانت نمی کنیم. » سنجر لبخندی می زند و می گوید: «تنها کسی که به او اعتماد دارم تو هستی ولی به خودم اعتماد ندارم. دیشب برای این که به دختر سفیر نزدیک نشوم با منکشه خوابیدم و او را توی آن بستر خاک کردم. نمیخواهم او را ببینم. خیلی درد میکشم. » و با صدای لرزان می گوید: «خارج از تحمل من است. » گیدیز او را در آغوش می گیرد و قول میدهد هرچه زودتر ناره را بفرستد برود و در مقابل سوال سنجر که می پرسد چه بلایی سر انگشتش امده. گیدیز می گوید: «او هم دیشب تو را زیر درخت زیتون دفن کرده است. » سنجر به سرعت به طرف کلبه جنگلی می رود.

خالصه طلا و لباس برای منکشه می خرد و از الوان می خواهد درمورد برخوردی که بین ناره و او شد به کسی چیزی نگوید تا به گوش سنجر نرسد.

سنجر به کلبه جنگلی می رسد و به درخت زیتون نزدیک می شود. خون دست ناره هنوز روی درخت است. ناره از کلبه بیرون آمده و می گوید: «قسم عقدمان را پاک کردم. » سنجر با نیشخند جواب می دهد: «این را سال ها قبل انجام داده بودی. » ناره می گوید: «وقتی من را بیرون کردی و من خودم را از صخره پرت کردم آن قسم همان موقع از بین رفت. حالا نه میگذاری کار پیدا کنم و نه میگذاری زندگی کنم. حالا میفهمم که مشکل تو چیز دیگری نبوده. فقط بکارت بوده…. » سنجر داد می زند: «مشکل من خیانت تو بود نه چیز دیگر. » ناره می گوید: «من هرگز به تو خیانت نکردم ولی تو دیشب این کار را انجام دادی. تو ازدواج کردی. » سنجر با بغض می گوید: «چون ترسیدم که باورت کنم. » ناره جلوتر می رود و با خشم داد می زند: «اگر بعد از این باورم کنی تو را خواهم کشت! از این به بعد برای دخترم زندگی خواهم کرد. تو نتوانستی برای من وطن شوی لااقل برای دخترت باش و برای او پدری کن. » او سوار ماشین شده می رود.

سفیر صبح زود از خواب بیدار می شود تا به سفارت خانه برود ولی ماشینش را دزدیده اند. طلبکار او، تیبور به او زنگ می زند و می گوید: «به جای قسمتی از بدهی ات ماشینت را برداشتم و اگر پولم را نیاوری به دولت ترکیه اطلاع خواهم داد و اعتبارت را از بین خواهم برد. » سفیر چلبی شروع به التماس می کند. تیبور بعد از قطع تماس به آکین که کنارش ایستاده می گوید: «خیلی ترسید. » آکین زمزمه می کند: «فردا ترسش بیشتر می شود. »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *