خلاصه داستان سریال دختر سفیر قسمت ۲۸ + زیرنویس و دوبله

یحیا به دیدن سنجر در بازداشتگاه می رود. و به او خبر می دهد که خانه مصادره شده. سنجر از شنیدن این خبرها ناراحت می شود. یحیا به آرامی می گوید: « دو روز پیش سر ارث و میراث با تو مجادله میکردم و امروز همه چیز از دست رفته! » از این حرف هردو به خنده می افتند. سنجر سراغ دخترش و ناره را می گیرد. یحیا با خوشحالی می گوید: «این دختر سفیر خیلی زرنگ از آب درآمد! قبل از رسیدن پلیس ها تمام پول ها را از گاوصندوق برداشته است.

 

سنجر و گیدیز از کار ناره خوشحال می شوند. وکیل هم وارد اتاق می شود و به آنها می گوید: «در اعترافات شما مشکلی نیست. هردو مثل هم حرف زده اید. اما جریان این است که در شکایتی که از شما شده نه میلیون دزدیده شده و اگرچه سر جایش برگردانده شده ولی شش ماه تا یک سال دادگاهتان طول خواهد کشید و در این مدت شما زندانی خواهید شد. » سنجر به وکیل می گوید: «فقط دو روز برایم مهلت بگیر. می خواهم کسانی که به مادر دخترم حمله کرده اند را پیدا کنم! » گیدیز از حرف او عصبی می شود و می گوید: « نه سال تمام این دختر ارزشی برایت نداشت. حالا تصمیم گرفتی خودت را در پیش او قهرمان کنی! » سنجر نگاهی به گیدیز می کند و از وکیل و یحیا می خواهد که آنها را تنها بگذارند. گیدیز ادامه می دهد: «با وجود گناهکار بودنت. او تو را باور کرد. ولی تو او را هرگز باور نکردی. باید تقاص کارهایی را که با ان دختر کرده ای را پس بدهی! » سنجر با خشم می گوید: «حالا که تو باورش کردی به خودت حق میدهی که عاشق عشق رفیقت بشوی؟! این هم از جوانمردی توست. » گیدیز جواب می دهد: «عاشق شدن دست من نبوده. ولی این که با این عشق چه کنم دست خودم است! من هرگز به تو خیانت نمیکنم. در ضمن اینها مربوط به ناره است که با تو چه رفتاری بکند. » سنجر به ارامی می گوید: «وقتی یکی را بارو کنی عاشق شدن سخت نیست. ولی من با وجود بی اعتمادی به او عاشقش هستم و این مجازات من است. » هردو به هم نگاه می کنند و گریه می کنند.

 

در خانه ی رفیقه، صبح زود، خالصه نجرت را در حیاط پشتی ملاقات می کند. منکشه هم به انها ملحق می شود. خالصه می گوید: «به تو گفته بودم بدون این که به آن زن آسیب بزنی او را از شهر بیرون کنی. اگر سنجر بفهمد کار من بوده نابود خواهم شد. چطور جرئت کردی به مادر نوه من آسیب بزنی؟! » منکشه هم التماس کنان از خالصه می خواهد کاری کند چون سنجر اگر بفهمد کار نجرت بوده او را طلاق خواهد داد!

 

بالاخره سنجر و گیدیز برای دو روز از بازداشتگاه خارج می شوند. ابتدا گیدیز به سراغ سفیر در خانه آکین می رود وبه او می گوید: «این پرونده را چه کسی به تو داده؟! چه کسی به تو کمک می کند؟ » و وقتی سفیر می گوید که من جاسوسی ندارم، گیدیز با نیشخند می گوید: «پس کار آکین است! مدارک را او در اختیار تو گذاشته و تو را هم آلت دست خودش کرده. به اکین بگو منتظرش هستم! » و از خانه خارج می شود. اکین هم که تازه از مونته موگرو برگشته وارد خانه اش می شود.

 

سنجر سراغ دوربین مدار بسته هتل می رود تا از کسانی که ناره را از جلوی هتل سوار کرده اند ردی پیدا کند ولی نگهبان هتل می گوید که تمام فیلم ها را پلیس با خود برده است. سنجر به گیدیز می گوید: «باید به کسانی فکر کنیم که قصد اذیت ناره را داشته اند. » گیدیز می گوید: «مادرم! مادرت! منکشه! عاتکه و نجرت! همه می توانند در این کار دست داشته باشند. » سنجر می گوید: «اول سراغ نجرت برویم. دور و برش پر از اوباش و ارازل است. » انها سوار ماشین شده و به سمت روستا و به قهوه خانه نجرت می روند.

 

الوان به منکشه می گوید: «حالا که همه چیز را از دست داده ایم وقت کمک کردن به خانواده است. برو و طلاهایت را بیاور تا آنها را به مادرشوهرمان بدهیم. » هردو طلاهایشان را به خالصه می دهند و خالصه از رفتار عروس هایش ذوق می کند. ولی از سرویس طلای منکشه دستبندش کم شده. الوان با شک به او نگاه می کند و منکشه من و من کنان می گوید: «وقتی با عجله از عمارت خارج می شدیم یادم رفت آن را بردارم و جا گذاشتم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *