خلاصه داستان سریال دختر سفیر قسمت ۳ + زیرنویس و دوبله

مادر سنجر از او می خواهد به اتاق تازه عروس برود و کنار او بخوابد. اما سنجر پریشان تر از این حرفا است و به اصطبل می رود و خودش را روی زمین می اندازد. گاوروک به او نزدیک می شود و می گوید: «باز هم پرنده مهاجر را فراری دادی! » و کنار سنجر می نشیند و یحیا و زهرا برادر و خواهر سنجر می آیند و به برادرشان دلداری می دهند. سنجر به آرامی زمزمه می کند: «آن دختر گفت من پدرش هستم…. »

ناره اتومبیلش را کنار کلبه کوچکی پارک می کند و داخل می شود. اینجا جایی بوده که پدرش تابستان ها کشاورزی می کرده و زیتون پرورش میداده. او به ملک می گوید: «اگر به هتل برویم پلیس دستگیرم خواهد کرد. » اما وقتی چشمش به تخت خوابی می افتد که بعد از عقد با سنجر حجله گاه او شده بود دست ملک را می گیرد و با عجله کلبه را ترک می کند. او تحمل یادآوری خاطره آن شب شوم را ندارد. جلوی در کلبه با گیدیز روبرو می شود. گیدیز به او می گوید: «سنجر فعلا فکرش درست کار نمیکند. اجازه بده تو را به جای امنی ببرم تا بعد ببینیم چه می شود. » ناره به شرطی قبول می کند که همسر گیدیز هم در خانه حضور داشته باشد ولی گیدیز می گوید: «من همسری ندارم و مادرم و خواهرم هستند. » آنها با هم به عمارت مجللی وارد می شوند و موگه خواهر گیدیز به استقبال ناره که از سال های دور با هم آشنایی داشتند می آید و با ناره روبوسی می کند و ناره تازه متوجه می شود گیدیز همان برادری است که موگه همیشه می گفت در خارج از کشور مشغول درس خواندن است. مادر گیدیز با دیدن ناره با طعنه به او می گوید نمی داند فردا جواب خالصه مادر سنجر را چه خواهد داد. وقتی بفهمد که دختری که عروسی پسرش را بر هم زده شب را در خانه آنها گذرانده. گیدیز مادرش را آرام می کند و به سنجر پیغام می دهد که ناره و ملک در خانه انها مهمان هستند. سنجر با خشم گوشی را به زمین می کوبد. بعد از خوابیدن ملک گیدیز به اتاق ناره می رود تا با او صحبت کند. ناره از او می پرسد چطور با سنجر شریک شده اند و سنجر که پسر یک کشاورز ساده روستایی بوده چطرو عمارت به آن بزرگی را صاحب شده است؟ گیدیز از جواب دادن طفره می رود و برای آوردن لباس گرم برای ناره می رود و وقتی برمی گردد چشمش به کیف ناره می افتد و دفترچه او را از آن بیرون می کشد و با کنجکاوی آن را می خواند. ناره نوشته: بعد از سپردن ملک به پدرش خودم را نابود خواهم کرد… گیدیز دوباره سراغ ناره می رود و می گوید: «هیچ چیز حتی تلخ ترین قصه دنیا ارزش مردن ندارد. » ناره که از کنجکاوی بیش از حد او ناراحت شده می گوید: «فعلا میبینی که نتوانستم دخترم را به پدرش بسپارم. بنابراین موضوع خودکشی خودم خود به خود حذف شد. »

از آن طرف در شهر پودگاریستا در کارا داغ، پدر ناره با کیسه سیاهی در دست وارد خانه می شود و با پیکره غرق در خون پسر خوانده اش روبرو می شود و با عجله محتویات کیسه را روی زمین خالی می کند و با لباس ناره و آلت قتاله روبرو می شود. بعد سریع دوربین خانه اش را چک می کند و چاقو خوردن آکین را می بیند و ناله می کند که: « ناره چه کار کرده ای… » آکین که همیشه عاشق ناره بوده سعی کرده به او دست درازی کند. ناره با چاقو چند ضربه به او وارد می کند و سپس رو به دوربین به پدرش با فریاد می گوید: «من پسر معنوی تو را کشتم! حالا تو براش گریه خواهی کرد. روزی که من را باور نکردی در واقع من را کشتی. وقتی تو و سنجر باورم نکردید همه چیز نابود شد. حالا می خواهید کودکی دخترم را هم نابود کنید ولی من اجازه نمی دهم. دخترم را به سنجر خواهم سپر و جهنم تو بعد از این شروع می شود. »

سنجر که از بودن ناره در خانه گیدیز به شدت عصبی است صبح زود به سمت عمارت او می رود و با سرعت دیوانه کننده ای از خیابان های شهر می گذرد و با دیدن گیدیز با خشم به او می گوید: «حق نداری زنی را که من از خانه ام بیرون انداختم در خانه ات پناه دهی. » گیدیز می گوید: «ولی این از پهلوانی و مردانگی به دور است. » ناره با شنیدن صدای آنها به طبقه پایین می رود وسنجر می گوید: «باید آزمایش دی ان ای بدهیم. » موگه و گیدیز از او می خواهند آرام باشند و در مقابل ملک که تنها هشت ساله ش است از این حرف ها نزند. اما ناره می گوید: «همه چیز را به ملک توضیح دادم و او در جریان است. » سنجر با شنیدن اسم دخترش به یاد روزی می افتد که با ناره قرار گذاشته بودند اگر روزی دختردار شدند اسمش را ملک بگذارند…. به ناره نگاه می کند و می گوید: «در ماشین منتظر هستم. » ناره و ملک آماده می شوند تا به ازمایشگاه بروند و گیدیز به او می گوید: «جواب ازمایش یک هفته طول می کشد. از تو خواهش می کنم به خودکشی فکر نکن. » و ناره جواب می دهد: «من دخترم را تنها و بی کس رها نخواهم کرد. » و می رود.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *