خلاصه داستان سریال دختر سفیر قسمت ۴ + زیرنویس و دوبله

در خانه افه اغلو مادر سنجر از وضعیت پیش آمده ناراحت و عصبانی است و با دیدن منکشه که هنوز لباس عروسی به تن دارد و منتظر است تا سنجر ان را از تنش در بیاورد به اتاق او می رود و می گوید: «تو عروس خانواده بزرگ افه اغلو هستی. همیشه باید سرت بالا باشد. » و وقتی نگرانی عروس را از برگشتن ناره می بیند می گوید: «تو زن عقدی سنجر هستی و بچه های تو وارث این خانواده خواهند بود من خودم اول مستخدم این خانه بودم ولی حالا میبینی که خانم خانه شده ام. اینجا همه چیز مال توست. » منکشه دست مادرشوهرش را می بوسد ولی بعد از بیرون رفتن خالصه از اتاق با نفرت به گوشه ای خیره می شود و تور عروسی خودش را پاره می کند.

از آن طرف سنجر با ملک به بیمارستان می رود و آزمایش می دهند  و سنجر از پزشک ازمایشگاه که از آشنای اوست خواهش می کند که جواب آزمایش را چند ساعت بعد آماده کند. ملک و ناره کنار کلبه روستایی منتظر جواب آزمایش هستند. سنجر با جواب آزمایش در دست و صورتی که لبخند محوی در آن نقش بسته در مقابل ناره می ایستد. ناره به او می گوید: «من نیازی به این جواب ندارم. » سنجر نگاهی به ملک می اندازد و سعی می کند نوازشش کند. ولی ملک خودش را کنار می کشد و نگران و مضطرب به پدرش خیره می شود. سنجر رو به ناره می گوید: «دختر هشت ساله ام را از من پنهان کردی و درست روز عروسی من پیدایت شد. چرا حالا آمدی؟ » ناره که نمی تواند جریان کشتن آکین را به او توضیح بدهد می گوید: «من دیگر نمی توانم از ملک مراقبت کنم و می خواهم او را به تو بسپارم و بروم » و ادامه می دهد که چند ساعت دیگر ملک را به او تحویل خواهد داد. وقتی سنجر از او می پرسد که در مورد خودشان به ملک چه گفته است ناره می گوید: «به او گفته ام که ما عاشق هم بودیم ولی یک روز عشقمان به پایان رسید و از هم جدا شدیم. و به او اطمینان داده ام که تو او را دوس خواهی داشت و هرگز ترکش نخواهی کرد. » سنجر می پرسد اگر باز برگردی چه خواهد شد؟ ناره می گوید: «من دیگر برنمی گردم ولی لطفا کاری نکن من پیش دخترمان دروغگو شوم. » سپس بعد از چند ساعت ملک را دم در عمارت می برد و اشک ریزان از دخترش می خواهد عاقل باشد و بی تابی نکند و هرگز در مقابل کاری که دوست ندارد تسلیم نشود و نه گفتن را آویزه گوشش کند. ملک که هشت سال بیشتر ندارد از مادرش می چسبد و التماس کنان می گوید که او را همراه خودش ببرد ولی وقتی گریه های مادرش را می بیند به او قول می دهد که مثل او رفتار خواهد کرد و مراقب خودش خواهد بود. آنها از هم خداحافظی می کنند… سنجر دست دخترش را می گیرد و به طرف عمارت می رود اما سرش را برمی گرداند و نگاهی به ناره می اندازد. ناره برای اخرین بار از او خواهش می کند مراقب دخترشان باشد. سنجر آهی می کشد و می رود و ناره پشت در بسته عمارت برای لحظاتی به تلخی گریه می کند. سنجر ملک را به آغوش می گیرد و وارد خانه می شود و به مادرش می گوید: «این دختر من است و از این به بعد اینجا زندگی خواهد کرد. » و رو به منکشه می گوید: «اگر هم کسی تحمل ندارد می تواند از این در بیرون برود. » خالصه مثل همیشه با گردن افراشته جواب می دهد: «اگر دختر توست نوه من هم است و هیچکس حق اعتراض ندارد. » منکشه رو به سنجر می گوید: «اگر دختر توست من هم مادر او میشوم. » و به روی شوهرش لبخند می زند. سنجر ملک را به اتاق خودش می برد و روی تخت می گذارد و با مهربانی برادرش یحیا و خواهرش زهرا را به او نشان می دهد و می گوید: «اینها عمه و عموی تو هستند. » بعد هم تا وقتی ملک خوابش ببرد کنار او می نشیند و نگاهش می کند.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *