خلاصه داستان سریال دختر سفیر قسمت ۹ + زیرنویس و دوبله

زهرا با عجله به سنجر زنگ  می زند و از او می خواهد فورا به خانه برگردد چون ملک حالش خوب نیست. سنجر وقتی به خانه می رسد و دخترش را با آن وضع می بیند او را بغل کرده و به طبقه بالا می برد و از زهرا می خواهد مراقب او باشد. سپس پیش مادرش برگشته و می پرسد: «با دخترم چیکار کردید که به این روز افتاده؟ » به خواست خالصه منکشه جلو می آید و بدون این که درمورد لباس عروسی چیزی بگوید با تظاهر به ناراحتی می گوید: «همش تقصیر منه. اون از من خوشش نمیاد و با دیدن من حالش بد شد. » سنجر سوار ماشینش می شود و سراغ موگه خواهر گیدیز که روانشناس است می رود و از او علت بیماری ملک را می پرسد. موگه می گوید: «من نمیدونم باید با مادرش صحبت کنی. حتما اون چیزی میدونه. » سنجر دوباره با گیدیز تماس می گیرد و به او می گوید: «میدونم پیش ناره ای. » گیدیز می گوید که در کلبه جنگلی هستند. سنجر که از دست گیدیز دلخور است به طرف کلبه حرکت می کند.

 

ناره از گیدیز می خواهد که کمک کند تا دخترش را از آن خانه فراری دهد ولی گیدیز می گوید: «سنجر نزدیک ترین دوست منه. من به اون خیانت نمیکنم. ولی اینو هم میدونم که اون آدم مهربونیه. دلش نمیاد تورو از دخترت جدا کنه. » بعد هم از ناره می پرسد که ایا هنوز سنجر را دوست دارد؟ ناره در جواب می گوید: «برای من فقط دخترم مهمه و به چیز دیگه ای فکر نمیکنم.

 

از آن طرف گوون چلبی پدر ناره پاسپورتش را از گاو صندوقش درمیاورد و به طرف فرودگاه می رود تا به سمت ترکیه پرواز کند.سنجر خودش را به کلبه می رساند و دست ناره را می گیرد و از او می خواهد سوار ماشین شود تا پیش ملک بروند. ناره که از رفتار او نگران شده است حال ملک را می پرسد و سنجر جواب می دهد: «بدنش قفل کرده. میلرزه و حرف نمیزنه. » ناره میگوید: «وقتی شوکه می شود اینطوری میشه. » و همراه سنجر می رود. سنجر موقع رفتن رو به گیدیز با خشم می گوید: «خوب نیست که با ناره تنها هستی. » گیدیز می گوید:« ناره چه نسبتی با تو داره؟ » و اضافه می کند: «با اون خوب رفتار کن. » سنجر نگاهی به او می اندازد و می گوید: «اگه خوب رفتار نکنم چیکار میکنی؟! دوستیمونو خراب نکن با این کارات! » بعد هم به طرف عمارت حرکت می کند.

 

آنها به عمارت می رسند. ناره به او می گوید: «دخترم باید پیش من بمونه. اون فقط باید به صدای من عکس العمل نشون میده و به من احتیاج داره. » سنجر همانطور که با عجله به سمت خانه می دود می گوید: «وقتی ولش میکردی فکر این چیزها نبودی! » منکشه که منتظر آنهاست در را به روی ناره باز می کند و با گردن افراشته می گوید: «به خونه من خوش اومدی! » سنجر بدون توجه به او ناره را پیش ملک می برد. ناره همه را از اتاق بیرون می کند و شروع به نوازش دخترش می کند و در گوش زمزمه می کند که خبرهای خوشی برایش دارد. بعد از لحظاتی ملک به خودش می آید و با ناباوری مادرش را بغل می کند. ناره می گوید: « آکین زنده اس و من دیگه زندان نمیرم. باید از اینجا بریم.

 

سنجر با دیدن دخترش که سرحال است خوشحال شده و درضمن به ناره می گوید که نمی تواند ملک را از او جدا کند. دست ناره را می کشد و به اتاق خواب منکشه می برد و از او می پرسد که چرا او را عذاب می دهد و راحتش نمی گذارد؟ ناره که از بودن در اتاق خواب منکشه معذب شده در تلاش برای بیرون آمدن از آنجا می گوید: «درد من فقط دخترمه. من فقط اونو میخوام. » خالصه جلوی او می ایستد و می گوید: «اگر نوه ام رو از ما بخوای بگیری منم به اون میگم که می خواستی خودکشی کنی! » ناره که دوست ندارد ملک چیزی از این جریان بفهمد به او می گوید: «شما برنده شدید! ولی اجازه بدین با ملک صحبت کنم و اون رو آروم کنم. »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *