خلاصه داستان سریال عشق اجاره ای قسمت ۱۵ + زیرنویس و دوبله

وقتی نجمین به خانه می آید، مینا کاناپه را به او نشان میدهد تا ‌شب را آنجا بخوابد. نجمین هم بدون آنکه دلیلش را بپرسد قبول میکند. نریمان هیچ حرفی با نجمین نمیزند اما همه چیز (خیانت نجمین با توچه) را به کورای تعریف میکند. کورای با شنیدن این خبر از توچه متنفر میشود و او را از شرکت بیرون میکند. آن ‌شب نریمان به سراغ توچه رفته و او را تهدید میکند تا دیگر نجمین را نبیند. توچه از ترس قبول میکند که دیگر آن اطراف پیدایش نشود. در ویلا، نریمان به نجمین میگوید که همه چیز را میداند و برایش تاسف میخورد. نجمین دست و پایش را گم میکند و قول میدهد دیگر اشتباهی از او سر نزند. صبح روز بعد امید به کارگاه اقاسطری میرود و کارت بانکی ای با مبلغ زیادی پول به او میدهد. امید میخواهد تمام زحماتی که سطری برایش کشیده جبران شود و بتواند هزینه عروسی پسرش را بدهد. آقاسطری برایش دعای خیر میخواند و حقش را حلال میکند. امید در شرکت هنگامی که با سینان صحبت میکرد متوجه دستبندی در دستش میشود.. سینان میگوید که هدیه است و به دافنه اشاره میکند و لبخند میزند. امید به رابطه ی سینان و دافنه حسادت میکند. دافنه مدام به جشن تولد امید فکرمیکند و دنبال هدیه میگردد. او متوجه شده است که امید از کادو های گران بها خوشش نمی آید و بیشتر جنبه ی معنوی برایش اهمیت دارد. دافنه به بهانه ی کار شخصی از امید مرخصی میگیرد و به کتاب فروشی میرود. او میخواهد چاپ اول کتاب عشق و غرور را برای تولد امید بخرد، اما آن کتاب قدیمی هیچ کجا پیدا نمیشود. امید و کورای برای ناهار بیرون میروند تا امید یکسری از عکاسی های کورای را چک کند. او همچنین گمان میکند که دافنه با سینان برای ناهار بیرون رفته و برای همین اعصابش بهم ریخته است.
آن شب نجمین به خانه ی امید میرود و از رابطه با همسرش تعریف میکند. او میگوید با اینکه گاهی مرتکب اشتباه میشود اما نریمان همیشه در قلبش است و شریک زندگی او کسی ست که در هر زمان تا آخر عمر می تواند به او تکیه کند. امید با حرف های عمویش به فکر فرو میرود.
صبح روز بعد که روز تولد امید است، دافنه با یک کیک فنجانی به خانه امید می آید و یک شمع کوچک رویش میگذارد. او همچنان نتوانسته کتاب عشق و غرور را پیدا کرده و تهیه کند اما آقا شکری نام محله ای را به دافنه میدهد و میگوید کتاب های قدیمی را تنها در آنجا میتوان یافت. دافنه خوشحال میشود و تشکر میکند. وقتی امید از قایقرانی بازمیگردد، آقا شکری از طرف بچه هایش یک بالن به او هدیه میدهد. امید تشکر کرده و به سمت حیاط پشتی میرود تا بالن را آنجا بگذارد. او گلدان گلی که دافنه آورده بود را آنجا میبیند و از بالا به ان آب میدهد. دافنه امید را از پشت در شیشه ای میبیند و لبخند میزند. او به حیاط میرود و نحوه ی صحیح آب دادن به گل را آموزش میدهد. امید با علاقه به حرف های دافنه گوش میدهد…
ArtemisS

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *