خلاصه داستان سریال هرجایی قسمت ۷۲ + زیرنویس و دوبله

سلطان با دیدن میران و ریان که ست گل خانم را گرفته اند و به عروسی می روند دوباره شروع به سرزنش کردن گونول می کند و دردهای او را تازه می کند. او با بغض می گوید: «می توانستی الان تو به جای آن دختر دست میران را گرفته باشی. آیا ارزشش را داشت که میران را از دست بدهی؟ » گونول در دل به خود می گوید: «به خاطر برادرم ارزشش را داشت. »

در مزرعه، جهان در کنار پدرش که از کارهای بچه ها و نوه هایش خسته شده است و اشک می ریزد می ایستد و می گوید: «میدانم هازار ناراحتت کرده. ولی اجازه بده به همه این عذاب ها پایان بدهم و الیف نوه ی عزیزه را به عنوان همسر آزاد، عروس این خانه کنم. » نصوخ بعد از کمی فکر کردن قبول می کند ولی می گوید: «طوری این کار را انجام بده که وقتی کار از کار گذشت عزیزه خبردار شود. »

میران طبق قولی که به گل خانم داده او و ریان را به عروسی می برد. ولی ریان آنجا احساس غریبگی می کند و غمگین می شود. داماد که از دوستان صمیمی میران است از آنها دعوت به رقص می کند و آنها به یاد عروسی خودشان رقص زیبایی را انجام می دهند. سپس به عمارت برمی گردند و گل از آنها می خواهد که در کنار هم روی تخت بخوابند و میران برایش قصه بگوید. میران شروع به گفتن قصه زندگی خودش می کند… «روزی پسری بود که پدر و مادر نداشت و هیچ کس او را دوست نداشت. پسر بزرگ شد و روزی عاشق دختر زیبای اسب سوار شد. خواست کنار او باشد و با هم خوشبخت زندگی کنند ولی اتفاقات گذشته مثل سایه ای شوم همیشه به دنبالشان بود. پسر به دختر گفت اگر دستم را بگیری و کنارم باشی همه مشکلات را پشت سر خواهیم گذاشت. »  ریان دست میران را در دست می گیرد و در ادامه داستان می گوید: «دختر با وجود تمام عذاب هایی که کشیده بود دست او را گرفت و به او اعتماد کرد. تمام بدی ها یکی یکی غیب شد و فقط خوبی و زیبایی ماند چون آنها به معجزه باور داشتند. و به هم قول دادند هرگز دست هم را رها نکنند. » عزیزه که از پشت پنجره اتاق همه حرف های آنها را شنیده در دل می گوید: «فکر کردی می توانی با قصه جدیدی داستانی را که سال ها در مغز میران فرو کردم را پاک کنی؟! من هم به زودی تو را وارد بازی بزرگتری خواهم کرد جوری که برای همیشه له شوی. » سپس اسلحه ای را که آن روز آزاد در حیاط عمارت اصلان بی جا گذاشته بود را از کمدش در می آورد و می گوید: «حالا میبینی چه بلایی سرتان می آورم. »

جهان نصفه شب به آزاد که شب را تنها بیرون از شهر در ماشینش نشسته زنگ می زند و از او می خواهد به خانه برگردد. آزاد جواب می دهد: «خانه ما فقط جایی برای خوابیدن است. نه در آن احساس آرامش می کنیم و نه احساس با هم بودن. آدم در آن خانه احساس تنهایی می کند . » و گوشی اش را قطع می کند و به خود می گوید: «حالا که ریان رفته دیگر جای من توی این شهر نیست. باید از اینجا بروم و خودم را گم و گور کنم. »

گل خانم با بوسه ای میران را از خواب بیدار می کند و آنها برای خوردن صبحانه پایین می روند. میران که چند روز است ذهنش درگیر شده و دیشب چند تماس تلفنی مشکوک داشته با نگرانی به ریان چشم می دوزد.

در مزرعه شاداغلو، وکیل خانواده خبر خوشی به نصوخ می دهد و آن این که عمارت شاداغلو بعد از مدت ها تلاش دوباره به آنها برگردانده شده و سند خانه را تقدیم نصوخ می کند. او بعد از مدت ها خنده ی بلندی سر می دهد و جهان را در آغوش می گیرد. همه به هم تبریک می گویند و نصوخ به گوشه ای رفته و با عزیزه تماس می گیرد و با لحن پیروزمندانه ای خبر پس گرفتن عمارت را به او می دهد. این خبر عزیزه را به شدت خشمگین می کند.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *