خلاصه داستان سریال همه جا تو قسمت ۴ + زیرنویس و دوبله

سلین و دمیر در راه بازگشت بودند که سلین در مورد مدیرهتل میگفت:[فقط بخاطر ریختن قهوه گارسونشو اخراج کرد. حالا اون به کنار چرا جلوی ما طرفو اخراج کرد میتونست وقتی ما رفتیم بره تنهایی حسابشو برسه. به نظرم اینجور آدما میخوان بگن ما خیلی قدرتمندیم میخواست خودنمایی کنه.] دمیر گفت:[ سرمو خوردی. چقدرحرف میزنی] سلین گفت:[تو خودت انقدر منو اذیت کردی امروز صبح اصلا قهوه نخوردم الان دلم میخواد]
دمیر ماشین را کنار یک قهوه فروشی نگه داشت.
دمیر گفت:[ قهوه ی من با شیر بادام درست شده باشه‌] سلین پیاده شد و غر زد:[مثلا میخواد کلاس بزاره‌] رفت و قهوه هارا سفارش داد. گارسون گفت که شیربادام تموم شده و نداریم. سلین گفت:[ پس با همون شیرمعمولی شیرگاو بده] و با خودش گفت اون اصلا فرقشو نمیفهمه همش برای کلاس گذاشتنه.
دمیر و سلین پشت میز گرد کوچک نشسته بودند و درحال قهوه خوردن بودند. سلین میگفت که داشتی برای من کلاس میذاشتی. دمیر گفت:[نه اینطور نیست.من از بچگی به شیر آلرژی دارم. وقتی میخورم سرفه شدید و تنگی نفس میگیرم.] سلین چشم هایش گرد میشود در همان لحظه دمیر گفت:[ تو این قهوه چی بود] و سرفه های شدیدش شروع شد در حدی که به زمین افتاد و نمیتوانست نفس بکشد. سلین داد زد:[ کمک کمک یکی آمبولانس خبر کنه]
دمیر در بیمارستان بیدار شد. سلین کنارش خوابیده بود. دکتر گفت :[ معده تونو شستشو دادیم.. سرم تون تموم بشه مرخصین حالتون خوب شده. راستی دوس دخترتون کل بیمارستانو بهم ریخته بود و کلی گریه کرد]
دمیر گفت:[خیلی ممنون. بله اون یکم پر سروصداست ولی دوس دخترم نیس همکارمه]
سلین بیدار شد و خیلی ناراحت از دمیر معذرت خواهی کرد و گفت:[ من چه بدونم تو به شیرگاو حساسیت داری باید به من میگفتی من از قصد قهوه با شیرگاو نگرفتم بخدا فکرکردم چیز مهمی نیست] دمیر گفت که اشکالی ندارد، دیر شده و باید زود به شرکت بروند. سلین کمکش کرد تا بلند شود.
~~~~
آنجا بین کارمندان دوباره قوانین سرسختش را بازگو کرد و همه از جمله مروه و بورا پژمرده و غمگین بودند.
دمیر سلین را به اتاقش خواست. در اتاق سلین گفت: [به نظرت بهتر نیست قانون مسخره ی عشق ممنوع رو برداری؟ اگه اون دوتا باهم باشن روحیه شون بالا میره و بهتر کار تیمی انجام میدن. ولی الان حالشون خوب نیست] دمیر گفت:[ این امتحان اوناست تا بین عشق و کار یکی رو انتخاب کنن.
اینجا محل کاره فقط و فقط باید به کار فکر کنن. تا اینجا با این روش رفتین جلو و داشتین ورشکست میشدین. از الان به بعد اینجوری نیست. تو هم اون خونه رو ول میکنی و میری. من شب به خونم میرم همونجا میمونم.] سلین گفت:[ اگه شب که من میرم خونه وسایلم سرجاش نباشه بدجوری حالتو میگیرم] و میره…
شب سلین با دخترها مروه و آیدا در کافی شاپ نشسته بود که مروه گفت:[ اگه دمیر عاشق یکی بشه و رابطه داشته باشه دیگه قانون عشق ممنوع رو نمیزاره] بعد همه به سلین نگاه کردند. سلین گفت:[اصلا و ابدا امکان نداره منو اون آبمون توی جوب نمیره. منکه گفتم با عملیات چیتا بهش حمله میکنیم و باهاش میجنگیم که بره. ‌] دخترها گفتند:[ پس باید باهاش بجنگی. از هرچیزی که خوشش میاد برعکسش رو انجام بده. عذابش بده تا هم از خونه بره هم از شرکت بره.] سلین قبول کرد و به خانه رفت. در همین حال دمیر قفل در خانه را عوض کرده بود. موسیقی کلاسیک پخش بود و داشت برای خود شام می پخت. همچنین وسایل سلین در زیرزمین بودند. سلین وضعیت را دید در را کوبید ولی دمیر اهمیت نداد. صندلی ایوان را برداشت و به در شیشه ای ایوان کوبید. تمام شیشه خورد و خاکشیرشد. دمیر هاج و واج ماند. سلین وارد خانه شد و همینطور داشت میگفت : [به تو گفته بودم به وسایل من دست نزن. اینا همش تقصیر توعه.]
ناگهان دمیر سلین را بغل کرد و از روی زمین بلندش کرد
ArtemisS

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *