خلاصه داستان سریال کسی نمیدونه قسمت ۲ + زیرنویس و دوبله

سودا شب هنگام از پنجره ی اتاق فرار میکند و پیش دوست‌ش توچه میرود. دلیل فرارش را از خانه به او تعریف میکند. اما توچه میگوید:[ واقعا که. من اگه جای تو بودم همچین مرد پولداری رو از دست نمیدادم.] معلوم است که توچه حسودی اش شده. سودا گفت: [یعنی چی؟ میگی با مردی که دوستش ندارم ازدواج کنم؟ فقط برای پولش؟]
ناگهان برادرش سینان با او تماس میگیرد و میگوید: [اون مرده که صاحب مواد مخدر ها بود و بابا همشو ریخت توی دسشویی الان پول جنسشو میخواد. بخدا اونا مال من نبود امانت بود.] سودا میگوید: [سینان آروم باش آدرس بده من بیام باهاش منطقی حرف بزنم]
سینان میگوید: [نه این آدم خطرناکیه همه بهش میگن خلبان خیلی بی رحمه. گفت یا امشب ۱۰۰هزارلیر میاری یا میکشمت. آبجی منو میکشن]
سودا میگوید: [همونجا واستا آروم باش من واست پولو میارم.]
سودا گیج و سردرگم دنبال راه چاره میگردد.
توچه دوستش جریان را جویا میشود و میگوید: [تو این همه پول رو از کجا میخوای بیاری؟ ما روی هم ۱۰هزار هم نداریم. فقط یه نفر این پولو داره برو پیش اویگار اون بهت هرچی بخوای میده.]
سودا که راه چاره ای نداشت با عجله به خانه ی اویگار میرود. اویگار از آمدن سودا به وجد می آید
با ذوق میگوید: [بلاخره اومدی پیش من سودا. خوش اومدی بیا بشین.]
سودا با حالت گرفته میگوید: [من یه کاری دارم. صدهزارپول احتیاج دارم اومدم قرض بگیرم.]
اویگار پول را جلوی سودا میگذارد و میگوید: [بابات به اندازه کافی قرض داره. تو امشب مال من شو. اگه شرطم رو قبول کنی تمام ثروتم برای تو. هرچی دارم.]
و دستش را دور کمر سودا میپیچد. سودا عصبانی میشود میگوید: [دستتو بکش خجالت نمیکشی این چه حرفیه به من میزنی عوضی]
اویگار میگوید: [دیگه تحمل ندارم تورو میخوام دوست دارم] و شروع به بوسیدن سودا میکند. سودا دست و پا میزند گلدان روی میز را برمیدارد و به سر اویگار میکوبد و او میوفتد.
سودا گیج و مبهم دوروبر را نگاه میکند. دست و پایش میلرزد. پول را میبیند. دو دل میشود ولی برادرش به او نیاز دارد. پول را برمیدارد و فرار میکند.
اویگار به خودش می آید به آدم هایش خبر میدهد اورا بگیرند. پلیس و آدم ها سودا را دنبال میکنند.
سودا با عجله می دود. نفسش بند آمده. پول را به برادرش میدهد و او را راهی میکند. تمام محله دنبال سودا میگردند. از دو طرف محاصره شده و راه فرار ندارد. او اتفاقی وارد خانه ای شده و پنهان میشود. خانه خالی است. ناگهان صاحب خانه وارد میشود.
مردی نیکوکار بنام علی ست. ملقب به حاجی آقا که در مسجد نمازجماعت برگزار میکند. دست بسیاری از نیازمندان را گرفته و خلافکار را به راه راست هدایت میکند. سودا و علی رو به رو میشوند. بیرون پر از پلیس است. سودا هول میکند و میگوید: [ببخشید من وارد خونتون شدم. بخدا برای دزدی نیومدم. زود میرم] علی گفت:[ پلیسای بیرون دنبال یه دختر میگردن میگن دزدی کرده.]
سودا گفت: [اونجوری که میگن نیس من دزد نیستم. فقط پول قرض گرفتم. اون اویگار عوضی…]
ناگهان پلیس ها در خانه را میزنند سودا التماس میکند که به آنها چیزی نگوید. علی در را باز میکند. اویگار با پلیس آمده. مامور پلیس میگوید:[سلام حاجی آقا. ببخشید مزاحم شدیم. شما اینجا دختری ندیدین؟ دزدی کرده و فرار کرده] نفس سودا حبس شده است.
علی گفت:[نه هیچکس رو ندیدم] و پلیس را راهی میکند. سودا خوشحال میشود تشکر فراوان میکند..
Artemiss

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *